فقط با من

سرم درد، سرم درد، سرم درد، نمی کرد!

اگه گاهی حواست، به خندوندن من بود

تو از سنگ نبودی، بداخلاق نبودی

فقط با من عزیزم... هدف روندن من بود


من انقدر به میلِ، تو روزام گذشتن

که هیچ رغبتی دیگه، به خودخواهی ندارم

اگه پام، یه وقتی، ازین در بره بیرون

می دونم واسه برگشت، دیگه راهی ندارم


به اخمات، سکوتت، به دزدیدن چشمات

من عادت دارم اصلا، تو دستامو نگیری

برات میزو می چینم، می دونم مث هر شب

ازین میز و من و شام، تو تا خرخره سیری!


سرم تیر، سرم تیر، دیگه آخرِ تیره

تو گرمای تابستون، بازم یخ زده خونه

دلت سر به هوا نیست، فقط یاد گرفته

غرور منو هر روز، سرجاش بنِشونه...

عشق باستانی

این کار را تقدیم به استادی می کنم

 که در این چهار سال مرا در راه علاقه ام  هدایت کرد

 و هرچه خسته اش کردم ، خسته نشد!



اسطوره ها از چشم هایت جان گرفتند

آنگاه آدمها به حجاری نشستند

تاریخ می ترسید از چشمت بیافتد

وقتی که چنگیزان به خونخواری نشستند


باید نئاندرتال*هر غاری بیاید

در غارهای توی چشمانت بمیرد

آقا محمد خان قاجارم که باشد

باید بیاید از خودت فرمان بگیرد


شاید اگر با مادها هم دوره بودی

عکس تو روی سکه هاشان نقش می بست

نام تو را با خط میخی می نوشتند

این رسم آیینیِ هر قوم و قبیلست


از گوردخمه ها و معبدها گرفته

تا آنهمه آتشکده در خاطراتت

اینها که چیزی نیست، باید کشف می شد

با راهِ شاهی تا خودِ شوش ارتباطت


ترکان سلجوقی تو را از دست دادند

بر برج و باروهایشان جای تو خالیست

لشکر به مشرق برد سلطان سنجر اما

هرگز نمی دانست تو طبعت شمالیست


ای که شکوهت می رسد تا تخت جمشید

گنجینه ی پر زرق و برق و نابِ جیرفت

این شاعر فرسوده را در خمره بگذار

باید که فردوسی برایت شعر می گفت . . .



* گونه ای از انسان نخستین 

بچه ی قبیله

توو غروبای سرد کوهستان

دل من قله رو هوس کرده

اما باید غذا درست کنیم

تا یکی از شکار برگرده


سر بذاره، به من بگه پسرم؟

باز مثل همیشه جا بخورم

می دونم قد دست و پا زدنم

باید از فردا پشت پا بخورم


از رئیس قبیله می ترسم

واسه ی بازوبند من داره

دندونای زنای طایفه رو

توی دستاش دوباره می شماره


من خودم یه قبیله ام وقتی

از لگد یا فشار حرفی بشه!

من علامت می دم با دود سفید

وقتی که مادرم چپق می کشه


کاش می شد دستمو بدم بیرون

ببینم گیس مادرم تا کجاست؟

بکشم روی گردی شکمی

که سرش بین طایفه دعواست


از رئیس قبیله می ترسم

وقتی از گریه های من کر شه

وقتی پیش نگاه مردونش

بچه ی این قبیله دختر شه 


دل من قله رو هوس کرده

اما اون سر گذاشته رو سینم

باز آروم بهم می گه پسرم؟

من به زودی یه مرد می بینم . . .

به عشق بدبینم !

به غصه عادتم دادی

به چیزایی که ترسوندم

تو رو محکم نمی دیدم

که رو پای خودم موندم


من از روی ترحم هی 

به این اجبار تن دادم

فقط توی خودم پیچید

صدای تلخ فریادم


تو چشمام اشک پُر می شد

اگه هربار خندیدم

اگه هربار چشمای 

تورو پیروز می دیدم


چه اسمی روت می ذاشتم؟

یه تازه وارد خوشبخت

یه اسطوره ، یه دیوونه

یه عاشق پیشه ی جون سخت!


من از تو فاصله دارم

تورو از دور می بینم

ازین احساس بیزارم

به هرچی عشق بدبینم . . .

خیلی عوض شدی

خیلی عوض شدی

این روزها دیگه

با من مث قدیم

خوب تا نمی کنی


تو قول دادی که

تا من دلم نخواد

موهاتو هیچوقت

کوتا نمی کنی


تو تازگی به من

دستم نمی زنی

داره همین منو

نابود می کنه


من که منم، ببین

هرکی باهاش بدی

احساس پوچی و

کمبود می کنه


بازم بهم بخند

وقتی می گم یه روز

دور ِ تو و خودم

دیوار می کشم


باز قهر کن باهام

وقتی می فهمی که

دور از چشای تو 

سیگار می کشم


خیلی عوض شدی

این روزها دیگه

با من مث قدیم

خوب تا نمی کنی


تو قول دادی که

تا من دلم نخواد

موهاتو هیچوقت

کوتا نمی کنی . . .

کمد

بهترین انتخابم این شبها

جای دنجی ست گوشه ی کمدم

توی تاریکی اش مچاله شدم

جای تو فکر می کنم به خودم


یک جنین مچاله در کمدم

لای مشتی لباس رنگارنگ

پیرهن های دکمه دار گشاد

بین شلوارهای لوله تفنگ


به خودم فکر می کنم، به تو که

توی گرمای من نمی سوزی

امتحانم نکن ، مطمئنم

بی تو من سقط می شوم روزی


عشوه های زنانه کافی نیست

کار من نیست با تو لوس شدن

پوست من کلفت شد مثل

حس غمگین کاکتوس شدن


بال پروانگی نمی خواهم

به هوای تو کرم ِ پیله شدم

توی تاریکی کمد دارم

جای تو فکر می کنم به خودم . . .

درین خاک، درین خاک، درین مزرعه ی پاک

به جز عشق، به جز مهر، دگر تخم نکاریم

شما مست نگشتید، وزان باده نخوردید

چه دانید؟ چه دانید؟ که ما در چه شکاریم


سال نو همگی مبارک

سرباز تو

میرم به جنگ تا

شاید یه بخشی از

دلشوره هات بشم،

بغضت رو هی نخور

می خوام خودم دلیل ِ

محکم ِ تموم ِ

گریه هات بشم،


من طاقتم هنوز

از کوه بیشتر

و از تو کمتره،

باید بهم بگی

وقتی میرم به جنگ

با هر صدای زنگ

کی باشه بهتره؟


من اولین زنم

که به دلیل عشق

می خواد بره به جنگ

شاید بهش بگی

برگرد و اون بیاد

به اشتیاق تو

بی ماشه و تفنگ،


گاهی دلش می خواد

با تو بجنگه چون

این راه آخره

هرچی باشه آخه

یه جنگ داخلی

از نوع خارجیش

صد پرده بهتره!


من حاضرم برات

کشته بشم ولی

با خون دیگرون

این خونه رو نخوام

میشه که صلح شه

این جنگها اگه

موهات سفید شن

رو مرز شونه هام . . . 


*سرودن این ترانه با وزن نا متقارن تعمدی بوده.

مخاطب خاص هم ندارد!


معشوق خیالی

همیشه سایه بودی روی دیوار

یه معشوق خیالی پشت پرده

یکی پشت سرم تو آینه بودی

یه رویا که منو دیوونه کرده


همیشه دور بودی از یه حسی

که تو دنیای من پررنگ می شد

منم یه ساعت کوکم که عمری

برات هر نیمه شب دلتنگ می شد


تو اصلا اونکه می دیدم نبودی

من اصلا اونکه بودی رو ندیدم

تو هرچی که دلت می خواست گفتی

من هرچی که دلم خواستو شنیدم


من اون رویای خوب و دوست دارم

تو هر قدری دلت می خواد بد شو

تو هر کی که دلت می خواد باش و

ازین آرامش کوتاه رد شو 


همیشه سایه بودی روی دیوار

یه معشوق خیالی پشت پرده

یکی پشت سرم تو آینه بودی

یه رویا که منو دیوونه کرده . . .

زیادی خوبی !

تو می دونی چه جوری خوب باشی

برای دیدن من چی بپوشی

تو می دونی حسودیم می شه حتی

به هر چی آینه که تو رو به روشی


حواسم رو یه جوری پرت کردی

فقط اسم تو رو یادم نمی ره

بهت انقدر گاهی خیره می شم

یکی باید نگامو پس بگیره


تو می دونی چه جوری میشه پل زد

با دستایی که حتی دورن از هم

تو می دونی کِیا باید بخندی

تو می فهمی چه حسی داره آدم


خودت دیوونه بازیامو دیدی

دلم می خواد ازین دیوونه تر شم

زیادی خوبی و می ترسم آخر

برای هر دوتامون دردسر شم 


تو می دونی چه جوری خوب باشی . . .