گندم
امروز اولین روز مابقی عمر توست . . . تولدت مبارک!
آنور شیشه باز مه شده بود گوشه ی شهر لای خُرخُرهات خواب در بالش تو له شده بود هی قدم می زدم که دور شوی که دوباره به من اضافه شوم سعی کردم برای اینکه . . . نشد اینکه از بودنت کلافه شوم خواب بودم که چشم وا کردم سقف غم ریخت توی حلقومم و تو فهمیدی و نفهمیدم از کجای اتاق معلومم؟ آنقدر کم شدم که حس کردم باز خوشبختی ام زیادی بود یک بغل کم شدی و دنیایم مثل سلول انفرادی بود غرق بودم میان لبخندت مثل ماهی درون تنگ بلور خفه کردی مرا درون خودت اول روزهای خیلی دور بغض کردم برای دلتنگیم بغض کردم برای عشق خودم بغض کردم که از همان اول با همین بغضها بزرگ شدم در دلت هی بزرگتر شدم و هی دلت تنگ شد برای کسی تو برای همیشه خودزنی و خود خوریِ تمام عمر بسی . . . من همون شعر ناشناس توام دور شو ، دورتر ، ولی بازم مث یه وصله رو لباس توام دارم از بغض می زنم بیرون دارم از زور گریه می خندم پرِ جیغ بنفشم و لبمو با یه روبان سرخ می بندم کاش از درد گریه می کردم جای این بغض های مردونه باز زن بودنم رو گم کردم با همین حرفهای وارونه خستم از این تظاهر مضحک بی تفاوت به عشق رو کردن جای گاهی قدم زدن بی چتر مردم شهر رو درو کردن تو به من وصلی و نمی دونی چه عذابیه با تو سر کردن بس کن این پاکیِ عجیبت رو وای . . . همزاد بی اراده ی من . . . من از هجوم گور کنان حرف می زنم از حفره های روی تنم تا سپیده دم هر بار با تو گریه کنان حرف می زنم انگار چاه می شوم و اتفاق ها مثل خودم درون من افتاده می شوند آدم دروغ می شنود از خودش ، دروغ وقتی که مرزهای تنش جاده می شوند سر می روم از این همه آرامش عجیب دارم درون تو به خودم غبطه می خورم از مختصات مضحک و معمولی خودم تا سهم کوچک تو ازین حجم دلخورم من پیر می شوم که تو آسوده بگذری از اینکه می روی به خودت افتخار کن تا این کلاغ ها به تو هم شک نکرده اند از مزرعه برای همیشه فرار کن . . . هر روز بگو عاشق این پیرهنی من جای خودم را به تو هرگز . . . بس کن انقدر نگو "فکر بکن جای منی" هی گیج نرو در سر من ، درد نکن بگذار بخوابم که تو تنها باشی بگذار تنم خواب رود تا بروی هرجا که دلت خواست همانجا باشی از مرز تنم بین دو تا هیچ ، که هیچ از بس که تو خونسرد شدی خسته شدم بیزارم ازین غرور مردانه ی تلخ از اینکه تو هم مرد شدی خسته شدم ! در برزخ یک حنجره پابند شدم مابین سکوت و جیغ جا شد همه چیز هی روز به روز سایه ام کوچک شد تا اینکه رسیدم به سه تا نقطه ی ریز . . . مثل یک آدم آهنی شده ام خنده هایم عجیب و مشکوکند راس ساعت به کار می افتند گریه هایی که در سرم کوکند مثل سطل زباله ها باید عاشق چوب بستنی باشم در سفر های دور باید در جعبه های ش ک س ت ن ی باشم باز رگهای خونی ام در من اتصالی به بار آوردند هی سرم دود می کند که برام باز آب انار آوردند جعبه ای در دلم پر از پیچ است پر ِ فرمانِ : ایست ، حرکت کن هی قدم می زنم درون خودم که به این وضع تازه عادت کن مثل یک آهن آدمی شده ام ! طبق برنامه خواب می بینم ! راس ساعت به گریه می افتم راس ساعت عذاب می بینم . . . بلاخره بعد از این همه سکوت . . . آنقدر از سرودن دور بودم که دقایق نوشتنش حس می کردم اولین شعر زندگی ام را می نویسم ! پراکندگی ها و آشفتگی هایش را بگذارید به حساب ذهن آشفته ام ممنون که این سکوت را تحمل کردید . . . یکی همیشه یکی بود و هیچ غصه نخورد یکی نبود که کاری برایمان بکند یکی کسی که دلش خواست هر کسی باشد و هرچه درد که می دید امتحان بکند از اضطرابِ شبِ امتحانِ نقاشی ! معلمی که تو در منطقش نگنجیدی خدا کشیدی و کاغذ سفید و خالی بود خدا کشیدی و او را سفید می دیدی ازین تناقض مضحک میان انسانها و اینکه این همه از اتفاق می افتی ازین که توی گلوی گرفته ی هر صبح شبیه ترکش یک بمب داغ می افتی به دستمال توالت که گریه ات کرده به فکرهای عجیبی که می زند به سرت به اینکه مثل همیشه سکندری خوردی که گِل رسیده به پا و کشاله و کمرت به خواب فلسفه هایی که پشت شعرت نیست و فکر کن به همین ازدحام منفجره به اینکه باز یکی بود و دیگری نابود به روزهای غم انگیز غیر منتظره . . . خوب می دانم که خیلی از دوستان دارند این پست را چپ چپ می خوانند و به شدت از من شاکی اند که چرا هنوز در گلوی سال گذشته گیر کرده ام . نه شعر جدیدی ، نه پست جدیدی ، نه نظری . . . اما باور کنید تمام کارهایتان را دنبال می کنم و مو به مو می خوانم . در سفری که به کاشان و همدان داشتم خیلی ها را دیدم و خیلی چیزها را که آرزوی دیدنشان را داشتم ! اما با تمام اینها روزهای بدون شعر دارند خفه ام می کنند . . . تنها برایم دعا کنید که این خاموشی تبدیل به مرگ نشود . . . برای من همیشه عید تولدی دوباره بوده نه کهنه تر شدن کاش رو به روی آینه ی هفت سین بشینیم و توی چشمای خودمون نگاه کنیم و با خودمون بگیم این کسی که توی آینه ست برای تمام مردم کشورش آرزوی لبخند داره لبخندی که از ته دل و با تمام وجود باشه . . . به قول عزیزی " توی این لحظه های آخر فقط دو تا جمله می مونه : ممنون به خاطر بودنت توی سال قبل و آرزو برای داشتنت توی سال آینده " سال نو همتون مبارک سالی داشته باشید پر از لبخند و حس پیروزی همدیگه رو دوست داشته باشیم دستهامون رو از هم نگیریم به هم افتخار کنیم . . . بالا بیاور روزهای با منت را حالا که روی دستهایت باد کردم من کودک تخس درونت را کشیدم در دفتر نقاشی ام داماد کردم هی زیر لب خندیدم و گفتم وکیلم؟ هی با خودم گفتم اجازه بی اجازه من دوستش دارم و این تنها دلیل است حالا برای زخمهای تازه تازه یک سقف نمدار از اطاقی مه گرفته "ها" کن بخاری را که گرمایش نمیرد قصر خیالم توی دفتر جا نمی شد شاید که این آلونک اینجا جا بگیرد دیدی در این آلونک نمدار ابری یک مرد روی دستهایم باد کرده؟ من باد کردم روی امنِ شانه هایش این عشق ما را کور مادر زاد کرده بالا بیاور تا تنم را پس بگیرم از روزهای تا ابد بر باد رفته حالا عروس کوچک این صفحه تنهاست حالا که از نقاشی اش داماد رفته . . . گفتم قایم موشک بازی نکنیم! می ترسیدم چشم بگذارم و تو برای همیشه قایم شوی نشستم روی تاب خواندم "تــــــاب تــــــــاب عبــاسی ، خداااا منوووو نندازی . . ." تابم دادی رفتم بالا رسیدم پایین رفته بودی . . . ناخودآگاه در ضمیرِ منی که مرا در خودم کلافه کنی تا فراموش کردمت برسی هی خودت را به من اضافه کنی به منی که هنوز می گردم با همین چشمهای وسواسی لابه لای تُ-فال-ه ی چای و استکان های شاه عباسی خاطراتم چه دور و نزدیکند روی تابِ درخت خرمالو سفت چسبیده ام به کودکی ام مثل یک رِشک ، مثل یک زالو تاب دادیم (دادی ام) و می روم بالا شهر در پوستم نمی گنجد تاب دادیم و می رسم پایین پشتم هستی هنوز؟یا شاید؟ سفت چسبیده ام به کودکی ام روی این تـــــاب تـــــابِ عباسی باز خواندم "خدااا مَنووو . . ." انداخت پشت این چشمهای وسواسی . . .
| Design By : Night Skin |


